تبلیغات
دبیرستان دخترانه شهید صدوقی کرج
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما نسبت به مطلب مورد نظرتان چگونه است

آمار بازید
کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
اَبر برچسبها
درباره ما

بسیار اندیشیدن در حکمت خرد را بارور میکند .امام صادق (ع)


ایجاد کننده وبلاگ :



این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش

کوفته شده است.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد

این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در

دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. ! چه عشق قشنگی!!!

داستان کوتاه

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.
دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله  ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه  شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟
جوابى نشنید.
بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟
باز هم پاسخى نیامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟
باز هم جوابى نشنید.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد.
این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

...........................................................................................................................

پسر ببر


 

روزگاری یك زن بیوه پیری به نام چن ما Chen Ma با تنها پسرش در جنگلی در استان شانسكی زندگی می كردند . پسرش شكارچی ببر بود و مجوز شكار داشت ، شغلی كه پدر و پدربزرگش هم به آن مشغول بودند .

سهم او از منفعت حاصل از فروش پوست و گوشت و استخوانهای ببر آنقدر بود كه بتواند زندگی خود و مادر پیرش را تامین كند

همه چیز بخوبی می گذشت تا اینكه زمستان سختی از راه رسید

در طی یك كولاك شدید ، پسر چن ما از بقیه شكارچیان همراهش دور افتاد و طعمه یك  ببر ماده   گرسنه شد

بعد از فروكش نمودن ناراحتی ، چن ما خسته از وضعیت تأسف بار خویش به محل شكاربانی كه پسرش آنجا كار می كرد رفت و در خواست خسارت نمود تا بدین وسیله منبعی برای زندگی خود داشته باشد .

شكاربانی قبول كرد كه بعد از آن سهم كمی از شكار ببرها به وی بدهد . این تصمیم با مخالفت شكارچیان دیگر روبرو شد زیرا آنها نیز  خانواده پرجمعیتی را سرپرستی می كردند .

 

وقتی كه شكارچیان موفق به كشتن ماده ببری كه قاتل پسر چن ما شدند ، تصمیم گرفتند كه هیچ سهمی از آن را به چن ما ندهند و در عوض ، آنها توله تازه بدنبا آمده ماده ببر  را برای او به ارمغان آوردند .

این بچه ببر دارای موهای طلایی و پاهای كوچك و دهان بدون دندان بود .

طنابی كه دور گردن بچه ببر پیچیده شده بود ، چنان تنگ بود كه عملا او را خفه می كرد . در همان لحظه قلب چن ما به حال این موجود ضعیف كه چشمان سبزش پر از اشك بود سوخت

 

بعد از اینكه شكارچیان آنجا را ترك كردند بچه ببر   به سمت جایی كه چن ما نشسته بود خزید و روی پای او آرام گرفت . چن ما گوشهای او را نوازش می داد و بچه ببر هم با زبان نرمش كفشهای او را لیس می زد .

بیوه پیر به بچه ببر نگاهی كرد و در دلش گفت : آنها به من گفتند كه تو را بكشم و گوشت تو را بعد از نمك زدن قیمه كنم و به عنوان ذخیره نگه دارم . پوست تو پوتین گرمی برای پاهای من خواهد بود ، و استخوانهای تو بهترین داروی نوشیدنی برای آرام كردن درد پاهای من خواهد بود ، اما چگونه من می توانم تو را بكشم ؟ تو كوچك و زنده ای  در حالی كه من این چنین پیر و فرسوده هستم .

و به این طریق چن ما طناب دور گردن او را باز كرد و از غذاهایی كه پخته بود با انگشتانش به او خوراند . پسرش انبار خوبی از غلات و خشكبار در كنار خانه ذخیره كرده بود و او تصمیم گرفت كه با آنها زمستان را بسر برد .

در حالی كه آتش درون شومینه به آرامی شعله ور بود چن ما دیگر نمی توانست جای خود را پهن كند ، لذا در كنار بچه ببر كه موهای او گرم و پرپشت بود لم داد

زنان دهكده های مجاور معمولا كارهای خیاطی خود را برای خانم چن ما می آوردند . او در كارهای دوزندگی بسیار ماهر بود . آنها در قبال كار خیاطی به او مواد غذایی و كیسه غلات می دادند .

در ابتدا كه بچه ببر كوچك بود آنها احساس خطر نمی كردند اما وقتی كه بهار آمد بچه ببر به اندازه یك گوساله شده بود و دندانها و پوزه اش بزرگ شده بودند و زنان دهكده به همسران شكارچی خود گفتند كه ببر جوان را گرفته و بكشند .

چن ما اسلحه شكاری پسرش را برداشت و تهدید كرد ، هر كسی را كه بخواهد به حیوان مورد علاقه اش را  اذیت و آزار برساند خواهد كشت .

 

پیرزن گفت : من شوهر و پسر خود را از دست داده ام ، این ببر تنها همدمی است كه من آلان دارم ، من به مركز شكاربانی رفته و از آنها خواهم خواست كه به من اجازه دهند كه این ببر را به عنوان پسرخود بزرگ كنم .

شكارچیان  این چنین فكر كردند كه پیرزن دیوانه شده است اما از آنجایی كه او را مصمم و قاطع دیدند جرات كشتن ببر را بدون مجوز شكاربانی پیدا نكردند . بطوری كه آنها چن ما و ببر او را در تمام مسیر به سمت دادگاه تعقیب كردند .

دادگاه گفت : مادر عزیز ، درخواست شما خیلی غیرعادی است آیا شما نمی ترسید از اینكه روزی این ببر به خصلت وحشی خود برگشته و به شما حمله كند ؟

پیرزن با چشمان اشك آلود پاسخ داد : آقای محترم ، از چه چیزی باید بترسم ؟ من مدت زیادی عمر كرده ام ، تنها نگرانی من این است كه الان تنها مانده ام ، لطفا به من اجازه بدهید كه این ببر جوان را بزرگ كنم زیرا او اكنون مثل یك پسر برای من است .

دادگاه جرات رد كردن درخواست این پیرزن سال خورده را نداشت . بنابراین از منشی دادگاه خواسته شد كه مدرك مجوز بزرگ كردن ببر را برای او تهیه كنند .

 

به منظور محافظت ببر از تیر و كمان شكارچیان ،  دادگاه دستور داد كه یك قلاده مسی بزرگ تهیه كرده و دور گردن حیوان قرار دهند . روی قلاده كلمه " فوچی ""Fu Chee" حك شد ، كه معنی آن پسر ببر است .

خانم چن ما برای نشان دادن احترام خود  ، در برابر دادگاه زانو زد و سه بار پیشانی خود را بر روی زمین گذاشت سپس او به همراه ببر به خانه خود در جنگل برگشت .

 تازمستان سال بعد فوچی به حداكثر اندازه خود رشد كرده بود . وقتی او حالت بازی به خود می گرفت قلب خانم چن ما ازترس نزدیك سكته كردن می افتاد . بر خلاف میلش ، او به فوچی اجازه داد كه برای خودش خانه ای در غاری كه همان نزدیكی ها بود بسازد

 

 

با این وجود ببر قدرشناس هر از چند یكبار ، به مادر خود سر می زد و هر بار در دهانش هدیه ای برای پیرزن  می آورد مثل یك آهو یا یك تكه شاخه درخت

 همچنین او هنوز دوست داشت كه كفشهای پیرزن را لیس زده وپیرزن گوشهای او را نوازش كند . نیازهای چن ما هم یه خوبی مورد توجه ببر بود انگار كه پسر طبیعی او هنوز زنده است .

 

بعد از اینكه چن ما پس از صد سال عمر فوت كرد شكارچیان متوجه شدند كه فوچی شبها اطراف  مقبره او نگهبانی می دهد. آنها كاری با او نداشتند زیرا كه هیچ وقت به انسانها وحیوانات اهلی حمله نكرده  بود . همه چیز بدین طریق سالهای سال گذشت و روزی دیگر خبری از ببر نشد.

برای  تحسین پسر ببر  ، شكارچیان سنگ كوچكی را به عنوان بنای یاد بود در سر قبر چن ما بنا كردند كه درروی آن سنگ داستان فوچی  حك شده بود .

 بعد از آن فوچی در آن بخش از استان شانكسی به صورت یك افسانه خانگی درآمد.

آخرین مطالب

» دهه فجر مبارک ( یکشنبه 12 بهمن 1393 )
» السلام علیک یا ابا عبداله الحسین(ع) ( دوشنبه 5 آبان 1393 )
» شروع سال جدید تحصیلی به همه همکاران و دانش آموزان تبریک می گوییم ( سه شنبه 1 مهر 1393 )
» ولادت حضرت محمد(ص) ( شنبه 28 دی 1392 )
» والدین هوشیار ( چهارشنبه 15 آبان 1392 )
» السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین ( چهارشنبه 15 آبان 1392 )
» معرفی دانش آموزان برتردر آزمون آغازین پایه اول ( چهارشنبه 15 آبان 1392 )
» روز نیكوكاری دبیرستان شهید صدوقی ( چهارشنبه 10 مهر 1392 )
» دحوالارض ( دوشنبه 8 مهر 1392 )
» تبریك سال تحصیلی93-92 ( دوشنبه 1 مهر 1392 )
» سال نو مبارک ( چهارشنبه 30 اسفند 1391 )
» تاریخ ایران وجهان دوم انسانی قسمت دوم ( شنبه 19 اسفند 1391 )
» تاریخ ایران وجهان دوم انسانی ( شنبه 19 اسفند 1391 )
» کادر شاغل در مدرسه ( چهارشنبه 5 مهر 1391 )
» آغاز سال تحصیلی 92-91 برهمه دانش آموزان وفرهنگیان محترم مبارک باد ( شنبه 1 مهر 1391 )
» مانور زلزله ( یکشنبه 7 آذر 1389 )
» روز معلم ( یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 )
» نوروز ( شنبه 29 اسفند 1388 )
» تخم مرغ رنگی ( چهارشنبه 26 اسفند 1388 )
» ولادت حضرت محمد (ص) ( پنجشنبه 13 اسفند 1388 )
» نمونه سوالات امتحانی پیش دانشگاهی ترم اول ( پنجشنبه 29 بهمن 1388 )
» خواص معجزه آسای هسته انگور ( سه شنبه 27 بهمن 1388 )
» فواید علمی وضو ( چهارشنبه 21 بهمن 1388 )
» روانشناسی شخصیت ( یکشنبه 1 آذر 1388 )
» گل آرایی ( چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 )
» شمع های دست ساز ( سه شنبه 1 اردیبهشت 1388 )
» چند نمونه زیبا از نقاشی روی دست ( شنبه 22 فروردین 1388 )
» آموزش دکوپاژ ( پنجشنبه 20 فروردین 1388 )
» نمونه ها یی از تکنیک ویترای ( چهارشنبه 19 فروردین 1388 )
» آموزش ویترای ( سه شنبه 18 فروردین 1388 )